تبليغاتX
فراموشم نکن...


فراموشم نکن...

ادم با گذشتی بود ! از من هم گذشت …

tike پیامک های تیکه دار و طعنه دار جدید

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 2:5 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:50 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:48 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

http://donavazan.persiangig.com/image/love_resize.gif

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:23 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:20 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی
آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .
آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم ....

.
آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشایی می كند .
آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یك روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .
آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم ....

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:17 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

این جمله را هرگز فراموش نکن

“برای دوستت دارم بعضی ها مرسی هم زیاد است” . . .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:20 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:12 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1:5 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:22 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:15 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

توی این کلبه هستی چشم به راه یک نگاهم

لحظه های بی قراری شده آخرین تلاشم

کاش بیای دوباره باهم بسازیم خاطره هارو

بشکنیم سکوت تلخ قصه تنهاییارو

بیا تا نوای این دل نشه آهنگ جدایی

تا که این ترانه هامو بخونم به شوق یاری 

بهترینم خیلی خستم باورم کن

انتظارو از من بگیر و عاشق ترم کن

می دونم یه روزی میای و میشکنی بغض صدامو

می گیری تو انتقام اون همه تنهاییامو

من اسیرم توی آهنگ جدایی

پی این اسارت دل تویی فریاد رهایی

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:27 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


           با رنگ های تازه مرا آشنا کند  


                               پاییز  می رسد  که همانند سال پیش


                                          خود را دوباره در دل قالیچه  جا کند


 
           او می رسد که از پس نه ماه انتظار


راز درخت باغچه را بر ملا کند


اوقول داده است که امسال از سفر


شادی های تازه بیارد ... خداکند...



او می رسدکه باز هم عاشق کند مرا
  او قول داده است به قولش وفا کند


پاییز عاشق است  وراهی نمانده است


جز این که روز و شب بشیندو دعا کند


شاید اثر کند وخداوند فصل ها را


  یک فصل  را به خاطر او جابه جا کند


تقویم خواست ازتو بگیرد بهاررا


تقدیر خواست راه شمارا جدا کند



خش خش "صدای پای خزان است یک نفر


        تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  در را به روی حضرت پاییز وا کند...

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:26 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |


   اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند..

***
اگر به راستي، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که هميشه خواهانند؛

هميشه مي توانستند تنها نباشند..


***

اگر گناه وزن داشت؛ هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛


تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي..


و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم.. 


***

اگر غرور نبود؛


چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛


و ما کلام محبت را


در ميان نگاه‌هاي گهگاهمان، جستجو نمي کرديم.. 

***

اگر ديوار نبود؛


نزديک تر بوديم؛


با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛


و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم.. 


***

اگر خواب حقيقت داشت؛


هميشه خواب بوديم..


هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛


ولي گنج ها شايد، بدون رنج بودند..


***

اگر همه ثروت داشتند؛


دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند..


و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛


تا ديگران از سر جوانمردي؛


بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند..
 

اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد، اگر همه ثروت داشتند..


***


اگر مرگ نبود؛ همه کافر بودند؛


و زندگي، بي ارزشترين کالا بود..


ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد..


***


اگر عشق نبود؛


به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟


کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟


و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟


آري... بي گمان،


پيش از اينها مرده بوديم ....


اگر عشق نبود؛


***

اگر کينه نبود؛


قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند..

***

اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،


من بي گمان، دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم


و تو نيز هرگز نديدن مرا.. 



آنگاه نميدانم، به راستي خداوند، کداميک را مي

پذيرفت؟ 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:56 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
 
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
 
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
 
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
 
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
 
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
 
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
 
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»
 
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
 
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
 
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
 
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
 
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
 
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:52 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

 امروز ظهر شيطان را ديدم!
 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه


برميداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط كار خود را


پهن نكرده اي؟ بني آدم نصف روز خود را


بي تو گذرانده اند...


شيطان گفت: خود را بازنشسته كرده ام.


پيش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا


سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟


شيطان گفت: من ديگر آن شيطان تواناي


سابق نيستم. ديدم انسانها، آنچه را من


شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام


ميدادم، روزانه به صدها دسيسه آشكارا


انجام ميدهند. اينان را به شيطان چه نياز


است؟


شيطان در حالي كه بساط خود را برميچيد


تا در كناري آرام بخوابد، زير لب گفت: آن


روز كه خداوند گفت بر آدم و نسل او


سجده كن، نميدانستم كه نسل او در


زشتي و دروغ و خيانت، تا كجا ميتواند فرا


رود، و گرنه در برابر آدم به سجده مي


رفتم و ميگفتم كه : همانا تو خود پدر مني

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:48 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |


مهربانم ای خوب!           یاد قلبت باشد!

یک نفر هست اینجا بین ادم هایی که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

وکمی دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب!        یاد قلبت باشد!

یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده شب و روز و دعایش این است:

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی ودلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!        یاد قلبت باشد!

یک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهدلحظه ها را با تو،به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که باتو،تک و تنها ،باتو

پر از اندیشه و شعر است و شعور!!پر از احساس است و خیال است و سرور!!

مهربانم ای یار!           یاد قلبت باشد!

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد.

و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

وپر از عاطفه و عشق و امید!

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:43 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

نظر یادتون نره ها 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 15:42 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

    زندگی زیباست*** اما بدون غم   

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

    دوستی زیباست*** اما بدون کلک   

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

    دنیا زیباست***اما بدون درگیری   

گل زیباست***اما بدون ریشه

    سکوت زیباست***اما بدون یار   

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

    برف زیباست***اما بدون رهگزر   

خانواده زیباست***اما بدون دوری

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 23:8 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

کدام را قبول داری ؟

 

من  كه همه را زیرا :

خدای من است که من را عاشق تو می کند

خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 23:0 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

 

از   شمع   سه   چیز   اموختم  :

 

 

ایستاده   بمیرم

 

بی  صدا   بمیرم

 

به  پای   دوست   بمیرم....



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:58 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

خدای عاشق بود که زمین و آدم را آفرید

زمین عاشق بود که خاکش را به خدا داد

 

ندا آمد: زمانی که انسان را بر تخت نشاندمش جملگی سجده اش کنید.

این بزرگترین وظیفه شماست.....



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:53 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

نمی دانم عشق چیست ؟

ولی می دانم زودگذراست .

نمی دانم محبت چیست؟

ولی می دانم دروجودانسانها ست .

اگر شادی است غم برای چه ؟

اگرزندگی است مرگ برای چه ؟

اگر دوستی است جدایی برای چه ؟

برای چه ؟                          برای چه ؟                                         برای چه ؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:48 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

عشق یعنی ..   

 

من / عشق

پاک                  یعنی

سرزمین                      لحظه

یعنی                                 بیداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        یعنی

زندگی                                                                             لیلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق یعنی ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      یعنی

کلبه                                                                           وامق و

یعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                یعنی

کودک                          مسجد

یعنی               الاقصی

عشق /  من

 

عشق                                           آمیختن                                            افروختن

یعنی                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهای                        یکجا                    یعنی                          کردن

پر ز                   و غم                            دردهای                گریه

خون/ درد                                                    بیشمار

 

عشق                                     من

یعنی                             الاسرار

کلبه                    مخزن

                                           اسرار        یعنی   
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:43 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی

بی وفا شه اون کسیکه جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسیکه اومدو کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اون کسیکه گفت واسه چشات میمیره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته توی پاییز با غریبی اشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته اونکه تا دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته...........

 
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:26 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

شايد نبايد بگم... 

  

اما باور كن ديگه بريدم!

  

نه از اينكه ديگه دلخوشي ندارم!

  

نه از اينكه زندگيم مثل يه كلاف سر در گم شده!

 

نه از اينكه همه لحظه هام شده انتظار!

 

نه از اينكه تنهام وكسي نيست كه منو بفهمه!

 

نه از اينكه هر شب كابوس مي بينم!

 

نه از اينكه مدام از خودم مي پرسم ،آيا سهم من اين بود!

 

  نه از اينكه تو خونه ي خودم هم غريبه ام!

 

نه از اينكه حسرت يه بار هق هق گريه کردن واسه خوش اومدن و بد اومدن اينو اون تو دلم مونده!

 

نه از اينكه ديگه بارون نمي آد و گرما خفقان آوره!

 

نه از اينكه هرچيزي مي خوام واسم مثل يه سرابه!

  

نه از اينكه ديگه هيچكي دلم رو نمي بره!

 

نه از اينكه آسمون و زمين دست به دست هم دادن تا منو از پا در بيارن!

 

نه از اينكه لبهام ديگه حرفي براي گفتن نداره!

 

  باور كن نه!

   بريدم..........

   اما نه از همه اينها ....
   بريدم از دست اون کسی که يکباره اومد و رفت.........
  

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:21 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

نام : گمنام
 ـــ شهرت آواره شغل : عاشق
ـــ نام پدر : پريشان
 نام مادر : گريان
 ـــ نام خواهر : نگران
 نام برادر : انتظار
ـــ نام دوست : بي خيال محله : از ديار فراموش شده گان درد :سكوت
 ـــ غزل : آه
ـــ دبيرستان : عاشقان
 جرم : به دنيا آمدن
 ـــ.محكوم : به زنده ماندن
  بيكران نشاني : شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبت ، خيابان آشنايي چهار راه سرگردان كوچه عشق ، پلاك بيكران ، منزل چشم انتظار
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:12 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

 
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

 
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

 
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف


تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 


 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست


فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت


بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:8 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است .............


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:7 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله♥♥♥اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله...

دوست دارم دنیای من








نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:5 توسط ♥♥ یه عاشـــــــــق ♥♥| |

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ